خرید بک لینک
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: نویسنده: بهراد میرزاپور تاريخ: چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت: 10:36

دستان کوچکش را در دست های شش سالگیم جا دادم و به دنبال راهی برای رسیدن به خانه چشم چرخاندم و بعد از چند ثانیه یک وانت آبی که پسرکی در کنارش مثل من_اما به دنبال مسافر_ چشم میچرخاند، نظرم را جلب کرد. سوار بر تاکسی شدیم.پسرک گاهی سر از ماشین بیرون میکرد و به ماشین های جلو و عقب چیز هایی میگفت و من هم گ

برچسب: نویسنده: بهراد میرزاپور تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 8:56

بعد از هر امتحان، درست وقتی که پام رو تو حیاط مدرسه میذارم؛ با یه لخندی که هرلحظه بزرگتر میشه رو به آسمون چشامو میبندم و به این فکر میکنم که دارم به رویای کتابدار شدن نزدیک تر میشم. :)

پ.ن: :|

برچسب: نویسنده: بهراد میرزاپور تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 8:56

امروز وطن معنی غم را فهمید با سایه ی جنگ،متهم را فهمید از خواب پرید کشور من اما معنای مدافع حرم را فهمید! . . شعاری بدهیم که مغز خودمان تعجب نکند... شعاری بدهیم که با اعمالمان بخواند... دلم میخواهد بازهم بگویم...حیف که ما برای ایرانــمان ؛ برای اتحــادمان، بیشتر از خون دل هایمان ارزش قائلیم... حتی ا

برچسب: نویسنده: بهراد میرزاپور تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 8:56

شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:

<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

برچسب: نویسنده: بهراد میرزاپور تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 8:56

شیشه را پایین کشیدم و حس بدم را با نفسی عمیق فرو خوردم اما در گلویم گیر کرد و پایین نرفت. بیخیالش شدم و با چشمانی که از خواب تار شده بودند به دست راننده که بیرون از ماشین تاب میخورد نگاه کردم. باد از میان انگشتانش میگذشت و او نفس عمیق می کشید.حس بد از گلویم گذشت و در چشمانم رخنه کرد... ماشینی به س

برچسب: نویسنده: بهراد میرزاپور تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 8:56

دیروز دست خودم را گرفتم و کشان کشان به داخل زیرزمین بردم.با ابهتی پدرانه در را به رویش قفل کردم و با صدایی که میخواست نلرزد گفتم: بشین و فکر کن به کارت! تا وقتی هم مشکلت رو حل نکردی بیرون نمیای! عصا زنان پشت در راه میروم و به دختر جوانم که با غم دست و پنجه نرم میکند، می اندیشم. پانزده ساعت از آن

برچسب: نویسنده: بهراد میرزاپور تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 8:56

آرام پایم را داخل حیاط مدرسه گذاشتم .فکر میکنم دومین چیزی که دیدم جمع چهارده نفره ی آن ها بود.سریع سرم را برگرداندم و درحالی که برگه های نهایی را سفت چسبیده بودم خودم را به خلوت ترین کنج حیاط رساندم. نشستم و صبر کردم تا دیر شود و مهلت برای حرف زدن تمام. دیر که شد بلند شدم و دوان دوان خودم را در سالن انداختم و برای جلوگیری از هر نگاه و حرفی، سالن را دور زدم و خودم را به صندلی رساندم و به جای حرف های دلم، به آیت الکرسی که از بلند گو ها پخش میشد گوش سپردم...

و این آغاز جام حذفی بود!

برچسب: نویسنده: بهراد میرزاپور تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 23:44

به زحمت اتوبوس مقصدم را پیدا کردم و حتی صندلی هایی که میدانستم با آن جمعیت ایستاده، پذیرای من نخواهد بود هم نتوانست از حجم خوش حالی ام کم کند. آنقدر خسته بودم که میتوانستم سرپا نوای خروپف را سر دهم اما تکان های اتوبوس و ترس از چپ کردنم با آن کوله ی سنگین و گردن دردناک، مرا از هرگونه خوابیدن(حتی با

برچسب: نویسنده: بهراد میرزاپور تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 20:16

هیفده ساله شدم! مثل شیری که بیرون از یخچال مانده، تاریخ انقضایم زود تر از موعد می رسد انگار :|

احساسم بیشتر به پیرمردی هفتاد ساله می خورد تا دختر هفده ساله:|

برچسب: نویسنده: بهراد میرزاپور تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 20:16

صفحه بندی